تبليغاتX
من و تو و سیب ..
تمام دنیا در بودن تو خلاصه می شود .. نمی دانم فهم کدام قسمت این جمله سنگین است ..

می دانم می دانی .. و می دانم نمی خواهی .. عجیب دانسته هایم ..

در جملاتت باور های تازه ای در میابم که نمی دانم حقیقت دارد یا نه ..

کاش می خواستی ..


و اما سیب ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 21:9  توسط من به یاد او  | 

تمام طول خواب احساس می کردم واقعاً داره اتفاق میفته .. اونقدر که از فرط هیجان و گریه با گرمای زیادی از خواب پریدم .. 
کاش خوابم واقعیت داشت .. 
کاش تو هم خوابهای من را می دیدی ..

خر چ چ چ چ
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 12:39  توسط من به یاد او  | 

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

 

باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شب های درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراغ تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

 

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفا دارتر است

 

خود ممکن آن نیست که بر دارم دل

آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چه می دارم دل

 

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است

هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

 

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

 

دل تنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آن کز غم هجران تو بر جان من است

 

ای نور دل و دیده و جانم چونی

ای آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

 

افغان کردم بر آن فغانم می سوخت

خامش کردم چو خامشانم می سوخت

از جمله کران ها برون کرد مرا

رفتم به میان و در میانم می سوخت

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:31  توسط من به یاد او  | 

من از نهایت نبودن حرف می زنم تو از بودن .. تو از بودن می گویی وقتی دیگری را داری .. من بودن نمی خواهم .. من جز با تو بودن نمی خواهم .. من دلم همان همدردی هایت را می خواهد .. من دلم دلتنگی هایت را می خواهد .. من دلم کمبود حضور تو را دارد .. من دلم تو را می خواهد .. دلم نگاه های تو را می خواهد .. دلم شیطنت های تو را می خواهد .. دلم همه ی لبخندت را می خواهد .. دلم عطر نفس تو را می خواهد .. در هوایی که نفس تو نیست، نفس من کم می آید .. 

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم ..

سیب هایم همه از آن تو .. شاید که بیایی به هوای عطر خوش سیب ها ..

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 11:29  توسط من به یاد او  | 

من او را به جای همه برمیگزیدم،

و او می داند که من راست می گویم.

او همه را به جای من بر میگزیند، 

و من می دانم که همه دروغ می گویند.

چه می ترسد از راستی و درست داشته شدن، 

سنگدل برگزیننده ی دروغ ها ..

«اخوان ثالث»


** سر جلسه آزمون آبمیوه سیب دادن .. همه شروع کردند به خوردن و من به قهقهه زدن .. هیچ چیز نمی گذارد فراموش شوی .. هنوز دو روز هم از خالی شدن سبد سیبهایم نگذشته بود ..

خررررررچ چ چ چ چ ..

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 21:24  توسط من به یاد او  | 

خیلی سختــــه
تـــ ـــو با " بُغض " بنویســــی 
و
اون با " خـــنده " بخونه ..
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 17:46  توسط من به یاد او  | 

هیچ وقت نفهمیدم اون آهنگی که برام فرستادی .. سلام روزای تلخ من هنوزم دوستش دارم .. سلام شبهای دل کندن هنوزم دوستش دارم .. هیچ وقت دوستم نداشتی .. انقدر نگفتی که امروز دست در دست دیگری بهم اثبات شه هیچ وقت دوستم نداشتی .. هیچ وقت ..

لعنت به این بودن .. لعنت به همه ی سیب های توی باغ .. لعنت به این زندگی  ..................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:55  توسط من به یاد او  | 

روزها از پی هم می گذرند و فراموش می شوند اما تو .. 

می خواندم و میگریستم با تصاویری که از ذهنم گذرانده می شدند از تک تک لحظه هایی که چیزی در جایی به من گفتی .. تمام صدای نفس نفس زدن آن روزت هنوز در گوشم می دود ..

پاییز که گذشت .. یک پوک سیگار زمستانی ذهنم را می خراشد ..

امروز هم سیبی برای خوردن ندارم ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 15:45  توسط من به یاد او  | 

هر شب با امید آنکه فردا سیبی را از دستان تو بگیرم سر بر بالین می گذارم .. 

هر صبح با امید آنکه از میان هزاران نفری که در خیابان می بینم یکی شان تو باشی پا بیرون می گذارم ..

ولی افسوس و صد افسوس که نه سیبی از سبد تو در دستان من است و نه عطر تو به مشام من می رسد .. 

افسوس .. نمی دانی ام چیست!

خرچ ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:46  توسط من به یاد او  | 

نگفته بودی اگه انقدر سیب خوردم که اوور دوز شد .. چی کار کنم .. ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 21:47  توسط من به یاد او  |